|
روزمره گیهای من ودخترم
|
این دوتای اولی قبل از رفتن به جشن سال نوی مهده:که عکساشو بعدا میزارم




این یه نمونشه:

آن شرلی باموهای سیاه(تابلویه گلدونای پلاستیکیمونو با فتوشاپ رنگ کردم
(

اینم یه نمونه دیگه.ازاون شیطنت ها:باهرتخم مرغ میخواست عکس بندازه .باخواهش و تمنا قبول میکرد صاف وایسه و اما یواشکی دستشو از پشت تو سبدقایم میکرد و درلحظه آخر ....

اینم هفت سین ۹۱ ما تقدیم به دوستای گل خودم با آرزوی داشتن سالی خوب برای همه ایرانیها.باآرامش بارفاه با ارزانی و با آزادی


یکی دوروز مشغول تکان دادن خانه و بساط زندگیم اما زودی میام وباز پررنگ خواهم شد .به همه سرمیزنم.ازهمه دوستای گلم هم ممنون.
میام.به زودی......
دوست دارم ازدوستایی هم توژست قبل راهنماییم کردندیا حتی نظرگذاشتندتشکرکنم .راستش بعدچندروز ازشروع کلاس پرنیان خودم هم به نظردوستام مهدخت عزیز و شیواجون رسیدم.
جلسه بعدی پرنیان و نبردم استخروبه جاش یه جلسه تفریحی باهم رفتیم و وقتی عمق قسمت آموزش بچه ها رو دیدم واقعا حق دادم و ازشما چه پنهون کلی به خودم بدوبیراه گفتم که چرافقط به حرف و اطمینان کاذب مربیهای اونجا اکتفاکردم.وانقدربچه رو اذیت کردم.پرنیان باخودم که بود اول کمی ترس ثابق رو داشت و اما بابازی ویواش یواش ترسش ریخت و کلی هم کیف کرده بود.
وقتی به مربی اعتراض کردم دررابطه با عمق و...گفت واسه همینه ماتاکیدمیکنیم زیرهفت سال ثبت نام نکنند و....درحالی که روزاول خیلی ریلکس بهم گفت :ااااوه نگران نباشیدکلی بچه تواین سنند.
بیخیال ازغیر.غیراین هم توقعی نمیشه داشت.
خلاصه با مشورت باامیر.ضمن پشیمونی ازکرده خودمون تصمیم براین شد که آموزش شنارو کنسل کنیم و فعلا خودم و پرنیان به صورت تفریحی بریم تادردرجه اول پرنیان باآب دوست باشه ونترسه و تاکیدمیکنم که الان خیلی هم استخرو دوست داره .
بازم ممنونم ازدوستای خوبم.
این روزاتاحدی سرگرم کارای ثبت نام پیش دبستانی هستیم وگاهی درکمال ناباوری ازاین که آیاواقعااین منم که دارم فرزندم رو برای مدرسه آماده میکنم براش خریدهای کوچولویی میکنم.بعدازتکمیل عکساشونوحتما میزارم.
ودرآخرآیا ازدوستان کسی مشاوره کودک خوبی سراغ داره که هم خوب ومنصف باشه هم بیشتردرارتباط باخودبچه باشه ؟خیلللللللللللی لازم دارم.ممنونم



ببخشیدبدون سلام شروع کردم اعصاب نمیزارند واسه آدم آخه.
پست امروزم خیلی طولانیه و فقط برای دوستاییکه حوصلشون میکشه تاآخربخونند وشایدبتونند به عنوان یه خارج ازگود درگیری من و بهترببینند وبدون نصیحت شایدبتونند راهنماییم کنندویاراه حلی نشونم بدند یا حتی درکم کنند
این چندروزه همش باپرنیان سرکلاس رفتنهاش درگیرم.اون سرسوزن انرژی و حوصله باقی مونده رو هم این دختره داره ازبین میبره.
قضیه ازاون جاشروع شدکه وقتی میخواستم کلاس شناثبت نامش کنم استخرموردنظر ظرفیتش تکمیل شده بود.کلاس ایروبیک رو ثبت نام کردیم و به توصیه یه نفررفتم پیش مدیریت شایدبتونم واسه شناهم کاری بکنم.خب مسلما از خانم مدیر مربوطه انکاروازمن اصرار که حالا یه نفره و اجازه ثبت نام بدیدو...
درنهایت وقتی قیافه مظلوم پرنیان و دید گفت شنبه ساعت ۱۱ بیا ببینم ظرفیت اون سانس چندنفره وشایدبشه کاری کرد.گفت وسایل هم همراهش باشه که اگه جابودبپره توآب.
اگه این ساعت میشدعالی بودچون ایروبیک هم تا۱۱.۱۵ بود وبعدش میتونست بره سالن بغلی شنا.
خلاصه شنبه باروبندیل به دست و باکلی ذوق وشوق پرنیان وتشکرش ومامان دوستت دارم وممنونم راه افتادیم ورفتیم باشگاه.
پرنیان و گذاشتم کلاس وخودم رفتم ببینم برنامه استخرچی میشه.البته قبلش هم کلی ازجانب پرنیان سفارش شدم که پایین بمونم و نرم جلوی کلاس تاخودش بیادپایین.
رفتم پیش خانوم مدیریت و نزدیک ۴۵دقیقه ازاین اتاق به اون اتاق و مسخره بازیهای معمول.تااینکه اجازه ثبت نام و گرفتم و پول ریختم و...تازه به لطف پیگیری من خانومه متوجه شد که اااا هنوزچندنفری ظرفیت دارند.
بعدازتمومی کلاس ایروبیک رفتیم استخرو چون کلاه همراه نداشتیم مایوتنش کردم و سفارش کردم همونجا پیش متصدی کمدهابمونه تاازبالا براش کلاه و عینک بگیرم.اومدم بالا و دیدم وای پولم تموم شده و عابربانک همراهم نیست و همچنین موبایل.خوشبختانه باخونه خودمون فاصله بسیارکمه.سریع اومدم خونه و پول برداشتم و امیرسریع رسوندم باشگاه و وسایل وخریدم و رفتم پاین که دیدم وااااااای پرنیان گریون نشسته و دوسه نفری هم دورش.نگو چون دیرکرده بودم ترسیده بود که من دیگه رفتم یاشایدهم محیط جدید کمی براش ترسناک بود.چون قبلا وقتی مهدمیرفت گاهی پیش اومده بودکه دیرمیرسیدیم و پیش مدیرمهدمنتظرمیموند.
خلاصه آرومش کردم فرستادمش توآب. خودم هم اومدم توپارک پیش امیرکه مامان و آوارده بود و خودش میخواست بره سرکار.تااینجاخیلی خوب بود وبااینکه کلی دوندگی کرده بودم ولی راضی بودم چون هم کارمون درست شدهم اینکه شانسی ساعتها کاملا باهم جوربود و با ساعت کارامیرمنطبق و......
شانسم اونروزدوباره چنددقیقه دیررسیدم دنبال پرنیان و اون هم که ازقبل زمینه داشت باززده بودزیرگریه وترسیده بودکه من جاگذاشتمش.آرومش کردم واومدیم پیش مامان و پرنیان هم کل ازکلاسهاش راضی بودوبهش خوش گذشته بود و دوتاحرکت یادگرفته بود وکلی تعریف میکرد.
اماااااا
گویااون ترس تو وجودش مونده.چون جلسه بعد که میخواستیم بریم شروع کردبه بهونه گیری.منم اصلابه روی خودم نیاوردم وتوجهی نکردم ورفتیم باشگاه .کلاس ورزشش رو درحالی رفت که تالحظه آخرمدام داشت میگفت تورو خداجایی نرو و همین جاژشت دربمون وخلاصه باچشمای اشک آلود رفت تو کلاس.بعدازایروبیک هم وقتی رفتیم استخرشروع کردبه التماسهای جگرخراش که توروخدانرم استخر.وقول میدم دفعه دیگه بیام و دیگه نگم نمیام و....
یه ربعی سعی کردم قانعش کنم اما اصلاراضی نمیشد.دیگه عصبانی شدم وباهمون حال عصبانی گفتم عیب نداره .اومدیم بیرون و تاخونه اصلا باهاش حرف نزدم خودش هم هیچی نمیگفت.به امیرهم سفارش کردم اصلا درموردکلاسها چیزی ازش نپرسه وبه روی خودش نیاره.فرداش سرناهارشروع کردم باهاش حرف زدن ودلیل نرفتن و ترسش و پرسیدن.که گفت میترسه توآب غرق بشه و استخرشلوغ بوده و خاله مهنازولش کرده و....
سعی کردم با اطمینان دادن و حرف قانعش کنم.موقتاراضی شد .
جلسه سوم هم باکمی بهانه گیری شروع شدوکلاس اول رو رفت و کلاس دوم روخواست بهونه بیاره وقول وقرارالکی بده که دوباره بندازه دفعه دیگه که فرصت حرف بهش ندادم وسریع آماده ش کردم و فرستادمش تو.
همونجا هم نشستم و مامان رو هم بااینکه دمای راهروی اونجاخیلی دم کرده بود آواردم پیش خودم.
خلاصه اونروز هم گویا انقدراسترس رفتن من رو داشته که یه ربع زودتراز مربیشون اجازه گرفته و اومده بودبیرون ویه لحظه که منوتورختکن ندیده بود گریه رو شروع کرده بودتااومدتو اتاق ورودی و من و دید.منم بازخیلی به روی خودم نیاواردم .
واما امروزکه جلسه چهارم بود.ازدیروزبهونه گیری هاشروع شدحتی گاهی میدیدم داره واسه خودش گریه میکنه ونمیدونم کلمه کنسل روازکجایادگرفته که همش میگفت مامان کلاسام کنسله ومن دیگه نمیرم. شب دوباره باناراحتی و بدون حرف زدن باهاش خوابیدوصبح که بیدارش کردم خیلی مصرانه گفت نمیخوام برم وگریه رو شروع کرد.اول باامیرسعی کردیم باوعده و وعیدراضیش کنیم امانشد.دیگه حسابی عصبانی شدم .خدامیدونه باشرایط موجودکلاس بردنهای پرنیان چقدرانرژی میگیره ازم .همش بایدبدوبدوکنم.به این برس به اون برس ...واین رفتارها دیگه خارج ازتحملم بود.بهش گفتم پرنیان اگه کلاسهات رو نری ازهمه چیزمحرومی.ازرفتن به اتاقت .کارتون دیدن .بیرون رفتن و همه چیز.گفت باشه عیب نداره .امیرهم به پشتیبانی ازمن دراومدوحرفای من وتکرارکرد.
ازاونجایی که این دخترخیلی غدومغرور (ارثیه مادریه)تشریف دارنداصلابه روی خودش نیاواردحتی یه جاهایی که کم محلیهای مارومیدید شروع میکردواسه خودش شعرخوندن وبی تفاوت بودن.ظهردوساعتی خوابیدیم و عصرکه بیدارشدفکرمیکردکه مثل همیشه ست که ناراحتیم باگذشت زمان ازبین بره.ووقتی دیدنه همچنان ادامه داره ازغروب به اونورغصه میخورد وگاهی اشک میریخت وحرفایی میزد که دلم براش کباب میشد
فکرمیکردامیرکه برگرده حداقل امیرکوتاه میاداما امیرهم که اومدهمونطوربود.هردومون داریم براش هلاک میشیم اما نمیخوام زیرحرف خودمون بزنیم.ازطرفی میترسم این کارباعث بشه توروحیه ش تاثیربدبزاره
حالاموندم واقعاچه کنم.البته کم جسارتی پرنیان و ترسهاش مساله ای هست که ما باهاش همیشه درگیریم و توصیه های روانشناس مهدهم خیلی موثرنبوده و همیشه نگران ااینم که درآینده روش بمونه.مشکلی که خودمن همیشه داشتم.
ودراین میان کلاس موسیقی رو کاملاپذیرفته والبته باهمون سفارشها ونگرانیها میره سرکلاس.
توماشین پرنیان دوچرخه رو بغل کرده بود و مدام بوسش میکردوقربونش میرفت.شب هم جای دوچرخه کنارتختش بود وهمچنان محبوبترین دوستشه.
فردای همون شب هم یه کیک کوچولوی نقلی گرفتیم ویه تولدالکی برای دل دختری گرفتیم و درجواب اعتراضش به مهمون نداشتن چندتاازعروسکهاش هم دعوت شدند.



روز۵شنبه هم کنسرت گروه سودابه سالم بود که ازطریق اینترنت متوجه شده بودم و دوست داشتم پرنیان و ببرم .اماچون خیلی اطلاعی ازبرنامه شون نداشتم و کمی هم دوری مسیر و....منصرف شدم.تاازطریق وبلاگ هانا متوجه شدم که هانا هم توی اجراهست و بعدازاطمینان ازاین مساله تصمیم گرفتم که حتمابریم.که هم فال بود وهم تماشا.
برنامه به نظرم خیلیییییی عالی بودوخیلی خوشم اومد.پرنیان هم تاآخربرنامه روبدون کوچکترین خستگی دنبال کرد وخوشش اومده بود.واقعافکرنمیکردم بچه هایی تواین سن به این زیبایی اجرای فردی و گروهی داشته باشند
.کارهانا گلی هم که توی گروه کربود عالی بود وبا شناختی هم که من ازهانادارم واقعا صبوری کرده بود که نزدیک یک ساعت و خورده ای یک جانشسته بود
.هانای عزیز کارت عالی بود.امیدوارم هرروز موفق ترازدیروزباشی و
آفرین.
بعدازپایان اجراهم خانواده هانارودیدم ورفتیم پیششون تاهانا و سمیراجون اومدند و ازدیدنشون کلی خوشحال شدم.وسمیراجون مثل همیشه ماروشرمنده کرد و تایه مسیری رسوند.ویه ساندویچ خوشمزه هم به بچه هاداد که پرنیان تاآخرشب خونه خاله ش هیچی نخورد و همش میگفت من رفته بودم کنسرت هانا اونجا هاناهم بهم ساندویچ داد ودیگه من سیرم.(خب به خاطرهمین کارهاست که به سمیراغبطه میخورم.به خدااگه من بودم تواین استرس وبدو بدو و....اگه یادم میموند ساندویچ یاخوراکی همراهم باشه
)

هاناچهارمین نفرازسمت راسته.کیفیت بدعکس به خاطرتاریکی سالنه

اینجامنتظردوستامون بودیم.

اینجابادشدید میومد و همین بادباعث گوش درد پرنیان شد.

واماکلاسهای تابستونی پرنیان ازامروزشروع شد.که روزهای زوج ایروبیک و بعدشناهست.۳شنبه هاهم کلاس موسیقی هست که برای صداوسیماست و چون حتما باید۵سال تموم میشد رزرو کرده بودم که ازامسال دیگه میره.
یه وبلاگ هم برای خودم بااسم مستعاردرستیدم که خاطرات خودم وحرفای دلم و حرفایی که نمیشه اینجایاشایدهیچ جازدو مینویسم وچون واقعا میخوام ناشناس باشه شایدبه چندتاازدوستای اینجام بدم.
روکنسول ورودی
روکنسول پذیرایی
رودریخچال
رودرکابینت
همه جاوهمه جا.
دیشب خونه عمه پرنیان بودیم .پرنیان حسابی باهستی مشغول خاله بازی بودند.انقدرتوخونه تنهاست و اطرافیان بیحوصله که وقتی شب خواست بمونه دلم نیومدنزارم واین خوشی رو ازهردوشون بگیرم.الان هم تلفن زدیم عمه ش گفت دیشب تا۴صبح خاله بازی کردند و گشنه شون شده وغذاخوردند وکارتون دیدند و اونم گذاشته راحت باشندوخوش بگذدونند.اما من تادیروقت تواتاقش گریه کردم و حسابی دلتنگشم.مامان ازصبح مدام میپرسه پرنیان نمیاد.خونه خیلی بیحاله.
دخترم زودی بیا که مامان طاقت دوریتونداره.
زودبیاکه پشمالو هم دلتنگه و از صبح بیحاله .دلش آزارهای تو و مچاله شدن تودستات ومیخواد.
(۵شنبه.میگون)
اگه نمیومدم واینجانمیگفتم که چقدردلم تنگه دق میکردم.
سعی میکنم باروحیه بهتری برگردم.امیدوارم خدا هم گوشه چشمی به من کنه .نمیخوام ناشکری کنم و بگم تا حالا رحمتش و ندیدم.اما به جرات میگم که همیشه اونجوری که خواستم نبوده و همیشه خودم رو گول زدم که حتما صلاحی توکاربوده که چنان کرده و چنین نکرده.نمیدونم شاید دارم کفرمیگم و هنوزقادربه درک خیلی چیزهانیستم....
دیشب داشتم وبلاگ هانا گل دخترومیخوندم وازنقاشیهای قشنگش لذت میبردم به طوراتفاقی توی پیوندهاش با این وبلاگ یاسایت آشناشدم حیفم اومد معرفیش نکنم برای بچه های کتاب دوست
مرسی دوستای خوبم.برام دعاکنید.
(این پست بعدازمدتی پاک میشه)